ادهم عزلتى خلخالى

پيشگفتار و مقدمه 31

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى )

شأنى » ، و صداى « ليس فى جبّتى سوى اللّه » شنواند . مثنوى : يعنى : اى يعقوب يوسف با من است * مونس جانت در اين پيراهن است من عزيزم ، چون‌كه او با من بود * زنده باشد تن چه جان با تن بود مقصدش از من نه اين ما و من است * قصدش از جُبّه نه خرقه يا تن است جُبّهء او هستى امكانى است * پيش او مرآت باقى فانى است هرچه مىگويد همه حقّ است آن * گرنه‌اى جاهل تو آن از دى بدان نقل است كه منكرى بىخبرى به امام به حق ناطق جعفر بن محمّد الصّادق ، عليه السلام ، از روى انكار اعتراض كرد كه اين چه استكبار و اختيال است كه تو دارى ؟ آن حضرت در جواب وى فرمود كه : غنا و كبرياى حق است كه در من ظهور كرده ، نه خلق و صفت . و اين آيهء كريمه برخواند : « وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ » تو را بيند چو بيند خويشتن را * از آن عاشق هميشه خودپسند است ( صحائف الوداد و مكاتيب الاتحاد ، ص 704 ) ششم - « امّا بعد ، چنين گويد بندهء روسياه و مجرم كار تباه و عاصى گم‌كرده‌راه ، با ملال بىمال و پريشان‌حال مقيّد به قيل و قال ، ادهم الواعظ القرشىّ ، چون اين گداى بينوا . . . از حرص و محبت دنيا رسته و از ظلمت غفلت و بطالت و اتّباع هوا و طول امل جسته و سلاسل علايق و اغلال عوايق را درهم شكسته . . . و از فنا و تلخى و رنج اسباب عيش و شهوت دنيا آگاه شده بودم - . . . در زاويهء تفريض و تسليم نشسته بودم و در موعظه و نصيحت بر روى خلق گشوده و جمعى را به ظاهر و طايفه‌اى را به باطن راه مىنمودم . و گروهى را مىديدم ، از واعظان نادان و عالمان جاهل و درويشان و صوفيان بىحاصل ، كه از علم و دانش و تصوّف و سلوك به نام و لباس قناعت كرده بودند و از معنى به صورت راضى شده ، و فريفتهء جيفهء دنياى غدّار سحّار و مكّار گشته ، و بعضى از ايشان ، به سبب كثرت مال و منال دنيوى ، حسب الحكم : « إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى » طاغى و گمراه گرديده و به مقتضاى : « الدّنيا جيفة و طالبها